پربازدیدترین ها
سینما و تلویزیون

نقد فیلم خوک Pig 2021 | روایتی از فرار به تنهایی 

با نقد فیلم خوک در خدمت شما هستیم. چند روزی می‌شود که انتشار اینترنتی فیلم Pig 2021، اولین فیلم کارگردان آمریکایی، مایکل سارنوسکی، بازخوردهای مثبت بسیاری را از سوی منتقدین و بینندگان روانه‌ی این اثر کرده است. به‌نظر می‌رسد حالا می‌تواند زمان مناسبی برای نگاهی جزئی‌تر به این کار مناقشه‌‌برانگیز باشد.

نقد فیلم خوک pig

فیلمی که به‌خاطر حضور “نیکلاس کیج”، همه‌ی ما را با توقع دیدن کلیشه‌های همیشگی ژانرهای تریلر، اکشن و ماجراجویانه و همچنین مفاهیم محبوب این ژانر‌ها، یعنی انتقام و زیست شهری در تقابل با طبیعت به تماشای فیلم می‌کشاند. این بازیگر با انتخاب‌ نقش‌های خود در این سال‌ها، به چهره‌ای آشنا در فیلم‌های مستقل (Indie) و خلاف جریان هالیوود تبدیل شده است.

سارنوسکی (که در مصاحبه‌ای از تماماً شخصی بودن این پروژه صحبت کرده است) علاوه‌بر کارگردانی، نویسندگی فیلم‌نامه‌ی این فیلم را نیز بر عهده داشته است. او به کمک انعطاف‌پذیری و خصوصیاتی که کیج به شخصیت “رابین فلد” می‌بخشد، همه‌ی انگیزه‌های ذکرشده‌ی او را به شکلی اعجاب‌انگیز مقابل بیننده قرار می‌دهد، تا جایی که تا آخرین لحظه هم مخاطب انتظار رخ دادن اتفاقات آشنای این ژانرها را یدک می‌کشد.

گرچه مقدمه‌ی فیلم همین احتمال را قوت می‌بخشد، اما فقدانی که دزدیده شدن یک خوک برای شخصیت راب به بار می‌آورد در انتها، نه تنها محرکه‌ای برای خشونت و انتقام نمی‌شود، بلکه این ماده‌ی خام را تبدیل به دستاویزی قدرتمند برای جستجو و مواجهه‌ی دوباره‌ی راب (کیج) با زندگی گذشته‌ی خود می‌کند.

برای توضیح بیشتر رویکرد حاکم بر اثر، می‌توانیم به تعریف ارائه‌شده از شخصیت راب و مسیری که در جستجوی «خوک» طی می‌کند برگردیم؛ راب، که آشپزی معروف در پورتلند بوده، پانزده سال است که زندگی‌اش را جایی دور از شهر و به شکلی گوشه‌گیرانه در جنگل می‌گذراند. همین موضوع خوک را برای او، به واسطه‌ی روزهایی که در کنارش سپری کرده است، به تنها همدم روزهای تنهایی (هرچند خودخواسته) و مرهم دردهای پنهان‌‌شده‌اش بدل کرده است.

همچنین بخوانید: بهترین فیلم های اکشن کمتر دیده شده ؛ 5 فیلم پرافتخار اما بی سروصدا 

نقد فیلم خوک

نقد فیلم خوک

لانگ‌شات‌هایی از جنگل و زندگی راب که در مقدمه‌ شاهد آن هستیم، به حرکات جستجوگر دوربین پیوند خورده و پیش‌زمینه‌ای مناسب از زندگی شخصیت را برای ادامه‌ی داستان به وجود می‌آورد. با دزدیده شدن خوک، راب به همراه خریدار قارچ‌های جنگل، امیر (با بازی تحسین‌شده‌ی الکس وولف)، به شهر بازمی‌گردد تا او را به هر روشی که می‌تواند پیدا کند. جستجویی که حالا روند اصلی داستان را به آرامی برای مخاطب آشکار می‌سازد. لازم به ذکر است که استفاده‌ی هوشمندانه‌ی کارگردان از انتظارات بیننده، حتی در مسیر این سفر نیز نمود پیدا می‌کند، به شکلی که سفری که می‌تواند چند روز به طول بی‌انجامد و سختی‌های متعددی را برای پیش‌برد داستان مقابل شخصیت قرار دهد، با یک کات غیرقابل پیش‌بینی و چند دیزالو (محو شدن آرام یک نما در نمای بعدی) به اتمام می‌رسد.

«تو حتی دیگه وجود نداری» اولین جمله‌ای است که رابین بعد از بازگشت به شهر از یکی از شخصیت‌ها می‌شنود. برخوردی که ما را به یکی از مهم‌ترین سکانس‌های فیلم می‌رساند؛ صحنه‌ای که انتخاب‌های آینده‌ی شخصیت را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد، ضمن این‌که می‌تواند رویکرد آشنایی‌زدایانه‌‌ی اثر نسبت به کلیشه‌های ژانر اکشن و تریلر را به کامل‌ترین شکل ممکن نشان دهد. رابین (که هنوز نمی‌دانیم شغل و رابطه‌ی او با مردم پورتلند چیست) به زیرزمینی که محل شرط‌بندی و مبارزه است می‌رود و جلوی دید همه، اسم خود را که برای آن‌ها آشناست بر روی دیوار می‌نویسد. حالا مخاطب انتظار برخوردی خشونت‌آمیز را می‌کشد، اما راب با خونسردی تمام می‌ایستد تا به واسطه‌ی کتک خوردنش، حضور نابهنگام و غیرمنتظره‌ی خود را اعلام کند.

در ادامه، نقش گذشته‌ی شخصیت برای ما پررنگ‌تر می‌شود و سرانجام، در میان حرف‌هایش با امیر پس از آسیب‌دیدگی متوجه می‌شویم او آشپزی بسیار معروف و تاثیرگذار بر روی دیگر رستوران‌های شهر بوده است. اسمی که حتی برای امیر (که تا حالا او را ندیده بوده) هم یادآور خاطرات فراوانی است.

سپس راب به خانه‌ای که در آن زندگی می‌کرده بازمی‌گردد. او از کودکی که مقابل در نشسته و مشغول نواختن هنگ درام است، سراغ درخت خرمالویی که در حیاط کاشته بوده است را می‌گیرد. درحالی‌که راب با جزئیات طعم خرمالو را برای کودک توصیف می‌کند، فیلم به آخرین لایه‌ی خود می‌رسد؛ او شروع به یادآوری گذشته به مردم شهر می‌کند. سلاحی که به شکلی تامل‌برانگیز، هیچکس توان پاسخ‌گویی به آن را ندارد. او به رستوران یکی از کارکنان سابق خود می‌رود و در گفتگویی طولانی و مداخله‌آمیز، گذشته را به شاگردش یادآوری می‌کند. او از آرزویی می‌گوید که به خواست مردم، منتقدین و خبرنگاران، از ساخت یک بار ساده به رستورانی بزرگ تبدیل شده است. در مورد پدر امیر، کسی که خوک را دزدیده نیز همین مسئله‌ی ناراحت‌کننده وجود دارد. پایان فیلم جایی است که ازدواج از هم پاشیده و گذشته‌ی دردناک او، با خوردن شامی که راب درست می‌کند، تداعی گشته و او را ناخودآگاه به گریه می‌اندازد.

مطلب پیشنهادی: بهترین فیلم های تابستان 2021 که به خوبی شما را سرگرم می کنند! 

نقد فیلم خوک

اما خوک را نمی‌توان صرفاً جوابیه‌ای شتاب‌زده به آثار گذشته دانست؛ چرا که این فیلم مسیر متفاوت خود را کاملاً آگاهانه انتخاب کرده است. فیلمساز با تضادهایی که در موتیف‌های روایی و بصری خود به وجود می‌آورد، به درستی مفاهیم دلخواهش را به تصویر کشیده و ترسی از مواجه کردن بی‌پرده‌ی بیننده با خودش ندارد. یکی از اصلی‌ترین تضادهای فیلم در این میان، توازنی است که سارنوسکی با دنبال کردن دو مسیر یعنی زندگی در طبیعت و زندگی در شهر به آن می‌رسد. اصالتی که راب در جستجوی آن به طبیعت پناه برده و حالا آن را از اطرافیان خود طلب می‌کند. این مقصد یکسان، تضادی که در موقعیت‌های جغرافیایی، فرهنگ‌ غذایی و روابط عاطفی وجود دارد را به یک هسته‌ی مرکزی پیچیده اما قابل درک در ابعاد حسانی‌ یعنی معنا و چگونگی زندگی، می‌رساند. در این بین، کارگردان هرگز زیبایی یا زشتی را به تنهایی به نمایش نمی‌گذارد؛ همان‌طور که بارها می‌بینیم چطور فیلمبرداری اثر با فاصله‌ای آگاهانه، ما را از محیط سرد و سنگینی که ساخته است دور کرده و زیبایی‌های موجود در محیط را برایمان به نمایش می‌گذارد.

گرچه این رویکرد در مورد شخصیت‌ها متفاوت است. شخصیت‌های اطراف راب (به استثنای امیر) به شکلی تک‌بعدی، به واسطه‌ی برخورد دوباره با او دچار چالش می‌شوند. با توجه به سکونی که در ساختار خوک به چشم می‌آید، این نگاه تقلیل‌گرایانه می‌تواند منطقی به‌نظر برسد، چرا که فاصله گرفتن از شخصیت اصلی می‌تواند از ارتباطی که میان او و بیننده ایجاد شده بکاهد، گرچه نمی‌توان چنین دیدی را موشکافانه و جدی دانست. اما با وجود اینکه نگاه فیلم به شخصیت‌های فرعی کمی سطحی است، از کنار تکامل شخصیت امیر نمی‌توان به سادگی گذشت. جوانی که بیش از هر فرد دیگری کنار راب بوده و به آرامی تحت‌تاثیر نگاه او قرار می‌گیرد. ارتباطی که شیمی عمیقی میان این دو به وجود می‌آورد و او را وادار به واکنش می‌کند.

به پایان رسیدن این جستجو، نه تنها باری از روی دوش راب برنمی‌دارد، بلکه با مرگ خوک، فقدانی تازه به دردهایش اضافه می‌شود. این‌بار اما راه فراری وجود ندارد. همان‌طور که امیر به او می‌گوید، روبه‌رو نشدن با یک مسئله به معنی رخ ندادن آن نیست. دیالوگی که آخرین قدم کارگردان برای تکمیل منحنی راب است. شهامتی که او بالاخره به دست می‌آورد تا با آنچه از سر گذرانده است روبرو شود. درست همانند اشتیاقی که برای ملاقات دوباره با امیر دارد، مثل نواری که این‌بار تا انتها گوش دادن آن برایش دشوار نیست.

با همه‌ی این‌ها، فیلم خوک با جهان‌بینی عجیب اما قابل درک خود (که می‌تواند برگرفته از تفکرات بودا، تائو، اپیکور و بسیاری از بزرگان دیگر باشد)، شخصیت اصلی خود را (با بازی قابل دفاع کیج) در جایگاه انسانی نمونه و تعیین‌کننده قرار می‌دهد. برای فیلمساز، جان ویک (به عنوان یک اثر الهام‌بخش) نه یک فرصت برای قرار گرفتن کنار آثار هم‌رده، بلکه تلاشی برای اثبات این است ‌که سینما هنوز هم می‌تواند تجربه‌های تازه‌ای را در قلمروی ژانرها رقم بزند. رابین فلد با خود بار دیگر عشق، صداقت و در نهایت اومانیسم (انسان‌گرایی) را به سینما می‌آورد. اتفاقی که می‌تواند در حد و اندازه‌های خود تاثیرگذار و حائز اهمیت باشد.

امیدواریم که از نقد فیلم خوک لذت برده باشید، لطفا مثل همیشه نظرات خود را با ما به اشتراک بگذارید.

در ادامه بخوانید: نقد فیلم پدر father ؛ در هزارتوی حافظه 

مطالب مرتبط

 
5 1 رای
امتیاز شما به این مطلب
مشترک شدن
اطلاع از
guest
0 دیدگاه
بازخورد داخلی
مشاهده همه نظرات