در این قسمت از سریال this is us وارد زندگی کیت میشیم. با ما در نقد و بررسی قسمت سیزدهم سریال this is us همراه باشید.

بررسی قسمت های قبلی سریال رو می تونید اینجا بخونید.

این قسمت با بی خوابی های کیت شروع میشه و حالا جک که دیگه واقعا از بی خوابی بچه ها خسته شده، با شنیدن داستان کیت سرش رو گرم می کنه. داستان کیت با یه شاهزاده شروع میشه و جالب اینجاست که شاهزاده ی دنیای ذهنی کیت پدرشه.

نقد و بررسی قسمت سیزدهم سریال this is us

توی رویاهای کیت وارد دشت پر از گلی میشیم که برای رد شدن از وسطش باید مراقب گرده هاشون باشیم و به جمله ی جک میرسیم که بعضی وقت ها ممکنه چیزهایی رو دوست داشته باشیم که برامون ضرر دارن.

نکته ی جالبی که توی این سریال وجود داره اینه که اگه دقت کرده باشین جک و ربکا تنها شخصیت هایی هستن که در طول سریال تمامی نقش های مربوط به خودشون توسط یک بازیگر اجرا شده. میلو  ونتیمگلا و مندی مور این دو شخصیت دوست داشتنی رو برامون به تصویر کشیدن. در واقع جک و ربکا توسط دو شخص اجرا شدن بر خلاف نقش های دیگه ای که برای دوره های مختلف زمانی توسط بازیگران مختلفی اجرا شدن و به نظرم این اتفاق تصادفی نیست.



در واقع ما جک و ربکایی رو داریم که قهرمانان این داستانن. هر چند که تا به امروز جک رو قهرمان قهرمانان می دونستیم و حالا در این فصل داریم به این نتیجه میرسیم که قهرمان واقعی ربکاست و اگه ربکا نبود، جک هیچ وقت برامون تبدیل به یه قهرمان نمیشد.
این دو نفر رو از جوونی دیدیم و حالا با بزرگ شدن بچه ها پیری و از بین رفتنشون رو شاهد هستیم. جایی که بچه ها اونقدر بزرگ میشن که دیگه نمیشه اون ها رو شناخت، پدر و مادر ها شکسته تر میشن و تمام تلخی های زندگی چروکی میشه بر صورتشون‌.

فلش بک هایی ک به زندگی کیت و ادم اشتباهی که وارد زندگیش شده بود زده میشه به خوبی بهمون نشون میده کیت پر از ترس و اشفتگیه از ترس دوست نداشته شدن و حالا رابطه ی اشفته اش با توبی این حس رو به شدت زنده کرده.

کیت با توبی به مشکل خورده و نه تنها خودش بلکه توبی هم نمیدونه این مشکل از کجاست. اما مخاظبین این سریال می دونن که این دو نفر به شدت عاشق همن و این اختلاف فقظ و فقط ناشی از نگرانی توبی برای جکه.

در هر صورت کیت دوباره تکیه گاه همیشگیش یعنی مادرش رو کنارش داره که زمانی که توبی کنارش نیست کنارش باشه.
کسی که ریز ترین رفتار های کیت رو میشناسه و تحت هر شرایطی حامیشه.
کسی که به دخترش اعتماد به نفس خوندن و استخر رفتن میده. ارومش می کنه در حالی که خودش اروم نیست.
با قدرت و به راحتی میگه ممکنه به زوال عقل یا الزایمر مبتلا باشم در حالی که درونی آشفته داره.



اعتراف می کنه که دونستن این موضوع باعث شده آدم باحال تری بشه چون توجه کم تری به جزئیات زندگی می کنه.و نکته ی جالبیه، چون می تونیم خیلی بهتر از الانمون زندگی کنیم اگه به خیلی چیزهای پیش پا افتاده اهمیت ندیم.
ادمی که نمی دونه فردا تو چه حالیه یا اصلا ممکنه فردا هیچی از این جهان و یادش نیاد، مطمئنا با کیفیت تر از مایی زندگی می کنه که تو مسائل پیش پا افتاده گیر کردیم.

جمله ی ربکا به کیت هم جالب بود، که تو حساسی اما دلیل نمیشه که قوی نباشی و فکر می کنم یه جورایی این جمله وصف حال خودش هم بود.
برگردیم به شبی که تو این چند قسمت سپریش کردیم. جایی که جک بالاخره بچه ها رو خوابوند و پیش ربکا برگشت، و ربکا قهرمان من صداش زد و جک گفت من فقط یه شب بچه ها رو خوابوندم، قهرمان واقعی تویی.

جالبه که ما حتی تو فیلم هم شبیه به زندگی واقعی، کسی که بودنش اینقدر با ارزشه رو نادیده گرفتیم، کسی که اگه نبود این خونواده از هم پاشیده بود، کسی که همیشه حواسش به همه بود و حتی تو نبود جک تنهایی از پس زندگی خودش و بچه هاش بر اومد.

به نظرم جک کاملا درست گفته و قهرمان واقعی این داستان ربکاست.
اما قهرمان واقعی زندگی ما کیه؟ می تونیم اسم قهرمان رو به کدوم یک از آدم های زندگیمون بدیم؟
فکر می کنم تمام هدف این اپیزود این بود. که بیننده رو به این حال برسونه که دنبال قهرمان زندگیش بگرده